چراغ

چراغ ها را خاموش کردم .
زنگ زدم و یک راست رفتم سر اصل مطلب و با صدای بلند گفتم دوستت دارم . بعد قطع کردم و چراغ ها را روشن کردم . چای دم کردم و به اینکه در تاریکی چقدر راحت می شود اعتراف کرد ، فکر کردم ...

چراغ ها را خاموش کن و به من زنگ بزن .

منبع اصلی مطلب : دست نوشته های من
برچسب ها : چراغ
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : شب سیصد و دوم